بیاد علی اشرف درویشیان، که رفتنش نیز عین ماندن است

aaaaaaaمن، علی اشرف درویشیان، نویسنده توانمند و پایدار جامعه ما را، که هرگز «بر سر سفره خونین» جمهوری اسلامی ننشست، پیش از هر چیز، با داستان کوتاه «کی برمیگردی داداش جان»؟» او ، میشناسم. کتابی که در روزهای بعد از انقلاب ۵۷، یک پیوند سیاسی وعاطفی عمیقی میان من و خواهرزاده های دبستانی ام ایجاد کرد. پیوندی که بعدا آن ها، با خوانش این کتاب برای خواهرم، که مادرشان باشد، این پیوند عاطفی عمیقا سیاسی را به او نیز انتقال دادند. پیوندی که بعدها در سال های بودنم در زندان، به پشتوانه ای ارزشمند در پایداری و ماندگاری خواهرم، در آن سال های بیداد شد.
» روز ملاقات فرا می رسید و من خود را برای اعلام محکومیت ده سال زندان به خانواده ام، آماده می کردم…. روز ملاقات پس از کمی مقدمه چینی، موضوع محکومیت ده ساله ی خود را به خانواده ام اطلاع دادم. خواهرم با همه آمادگی ذهنی و توانمندی که داشت، بهت زده نگاهم کرد. پدرم آهی کشید و با حسرت سرش را تکان داد؛ مادرم ، بی اختیار شانه هایش به لرزه افتاد و هق هق گریه هایش بلند شد….به خواهرم گفتم: به بچه هایت بگو نمایشنامه «ملاقات» محسن یلفانی را بران بخونن. او بغض کرد و گفت: باید «کی برمی گردی داداش جان»؟ را برام بخونن. داستان کوتاه علی اشرف درویشیان را، خواهر زاده های کوچک من، در سال های بعد از قیام، هنگامی که کلاس چهارم و پنجم بودند، بارها خوانده و دست به دست به همکلاسی های شان در مدرسه هم داده بودند. حالا، خواهرم با گفتن این جمله، درست به هدف زد و من همه توان خود را جمع کردم تا بتوانم جلوی سرخ شدن چشم هایم را بگیرم» (شب بخیر رفیق، خاطرات ده سال زندان، صفحه ۲۰)
پنجشنبه، ۴ آبان ۱۳۹۶- احمد موسوی


در اندوه درگذشت نویسنده و پژوهشگر سرشناس ایرانی، علی اشرف درویشیان
علی اشرف درویشیان در سن ۷۶ سالگی در بیمارستانی در تهران درگذشت.

نوشته ی زیبایی از رفیق عباس سماکار

سوگوار سایه های دل

در اندوه درگذشت علی اشرف جان درویشیان ما

علی اشرف نازنین ما کنار پنجرۀ قصه نشسته است و خیره نگاه می کند به تصویر روزگارِ شکوهمندی که در دل و جانش خلیده ست. نگاه می کند به دوردستِ سرزمینی که زیستن زیر آسمان بلند آبی آن بازخواست ندارد. به جائی که آب چشمه هاش به زلالی نگاهِ اعماق جان او ست، مثل سایۀ بی رنگش که کنارش نشسته است، و تا ما صدایش می کنیم، از دیده محو می شود.
علی اشرف نازنین ما، کنار پنجرۀ گشوده به قصه های دل، پنجرۀ قصۀ پس کوچه ها در نیمه شبِ بیخوابِ میهنش، قصه های بی تابیِ سرزمینِ سخت، قصۀ یاران محروم زحمت و کار و قصۀ شب ها و شکنجه و پایداری در سلول، نشسته است و خیره نگاه می کند به افق گستردۀ سرزمینی که در آن به هیچ دری قفل نمی زنند، انسان پشت دیوارهای شیشه اش زندگی می کند و چیزی غریبه و پنهان در آن یافت نمی شود. نگاه می کند به سرزمین شاد بچه های پاپتیِ کوچه های تنگ کرمانشاه، به سرزمینی که در آن، کسی، کسی را به مزدوری نمیگیرد، انسان از طبیعت و ازخود بیگانه نیست، حیوان از او آسیب نمی بیند و برای سیرماندنِ شکم به کشتن نیازی نیست.
علی اشرف کنار سایه اش لب پنجرۀ قصۀ آرزوهای دور و درازِ ما نشسته است و ما را از پنجره نگاه می کند و همین که برمی گردیم و نگاهش می کنیم از دیده محو می شود.
علی اشرف، ولی باز، همانجا، کنار سایۀ مهربانش، لب پنجرۀ قصۀ دل و جان ما نشسته است.


 

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: