دیدگاه: يادى از رفيق على رضا سپاسى

تراب حق شناس

اوايل زمستان سال ۱۳۵۳ بود كه براى نخستين بار او را ديدم. در دمشق. مجاهد محمد يقينى كه طبق مأموريت سازمانى از بغداد به افغانستان رفته بود تا او را از آنجا با خود به منطقهء عربى بياورد، وى را در دمشق به من اين طور معرفى كرد: «رفيقى ست كه از داخل آمده» و اين حرف، با توجه به انتظارى كه داشتيم، برايم به اين معنا بود كه از طرف مركزيت سازمان مسؤول جديدى براى سر و سامان دادن به ارگان خارج از كشور سازمان آمده تا آن را با تحولات فكرى و تشكيلاتى و استراتژيك جارى در سازمان در داخل كشور همآهنگ سازد. به ياد مجاهد شهيد محمود شامخى كه شهادت بسيار زودرس اش داغى هميشگى بر دلمان گذاشته بود نام مستعار محمود را به او پيشنهاد كردم كه تا در خارج بوديم، تا ۱۳۵۷، او را به همين نام مى خوانديم. چند روز، شايد يك هفته، در دمشق بايد مى ماند تا بتوانيم او را راهى بغداد كنيم كه در آن زمان پايگاه عمدهء ما در آنجا بود. هم آموزش نظامى در پايگاه هاى فلسطينى الفتح امكان پذير بود و هم شركت در اداره و اجراى برنامه هاى راديويى در همكارى با رفقاى جبههء ملى ايران در خاورميانه (راديوهاى “صداى انقلابيون ايران”، “راديو ميهن پرستان” و بالاخره “راديو سروش”) و نيز محل تجمع برخى از اعضاى سازمان. بارى، هرچه از اوضاع و احوال خودمان و منطقه طى چند سال فرا گرفته بودم و مى دانستم برايش گفتم. اطلاعات لازم را دادم و نيز اشكالات كار را، تا خوب بتواند در روشنى قدم بردارد. با توجه به سابقهء ذهنى كه از كار ارگان خارج كشور سازمان شنيده بود و تصورش بر اين بود كه من دربرابر تغيير ايدئولوژى سازمان مى ايستم، كمى هم تعجب مى كرد كه من بيدريغ با او همكارى مى كنم، چون چنين برخوردى را از  يقينى نديده بود. يقينى برخى اطلاعات و آدرس ها را از او پنهان داشته بود كه خلاف انتظار محمود بود. يقينى هم البته اين مرحله را پشت سر گذاشت و دليرانه مأموريت هاى دشوارى را انجام داد كه يكى از آنها حمل چند قبضه اسلحه در يك سفر هوايى به ايران بود. بارى، يادم هست كه محمود در پى بحثى راجع به اوضاع سياسى منطقه و فعاليت مقاومت فلسطين و موضع كشورهاى عربى، مقاله اى در چند صفحه نوشت و به من داد كه نظرت را بگو. مقاله، تحليلى طبقاتى از اوضاع سياسى و اقتصادى منطقه ارائه مى داد و مبارزهء توده هاى تحت ستم و اشغال را در فلسطين در كنار مبارزه كارگران و زحمتكشان كشورهاى عرب گذاشته و تضاد آنها را با امپرياليسم و صهيونيسم و بورژوازى عرب بيان كرده بود و زمزمهء “صلح” را در پرتو منافع مشترك امپرياليسم و بورژوازى عرب و اسرائيل تحليل كرده بود.

برايم تعريف كرد كه وقتى به افغانستان رسيده در كابل دستگير و زندانى شده ولى از آنجا كه به تازگى رژيم پادشاهى محمد ظاهر شاه سقوط كرده و محمد داوود جمهورى اعلام كرده بود، در زندان به بازجو گفته است كه مبارزى ايرانى ست كه عليه رژيم شاه فعاليت مى كند و لذا آنها او را از زندان بيرون آورده در مسافرخانه اى جا داده بودند، البته تحت نظر. از آن به بعد بود كه توانسته بود با رفقاى داخل كشور تماس بگيرد. رفقاى داخل هم به ما خبر داده بودند كه يكى برود و رفيق را از افغانستان به منطقهء عربى برساند. محمد يقينى كه چند ماه قبل مخفيانه به تهران رفته و پس از ملاقات با رفقاى مسؤول، چند نفر از رفقا را هم  (به كمك اكيپى از رفقا و ياران  ايرانى و افغانى سازمان كه در مرز افغانستان كار مى كردند)، از كشور خارج كرده بود، از بغداد به كابل رفت و بى آنكه افغانى ها متوجه شوند با او تماس گرفت و با مهارت كامل برايش پاسپورت درست كرد و آنطور كه خود يقينى مى گفت «هواپيما كه به سمت بيروت پرواز كرد نفس راحتى كشيدم». من و محمود چند روز در دمشق با هم چرخيديم و با هم حرف زديم. او را به بيمارستان هلال احمر فلسطينى بردم كه ازاو يك چك آپ كردند. قيافه اش با موهاى بلند كه آن سالها براى جوانان مد بود برايم نشانه اى بود از وضع و سر و لباسى كه رفقا در داخل دارند تا رفتارشان خيلى عادى جلوه كند. يك روز نزديكى هاى غروب از كنار مسجدى رد مى شديم. گفتم نماز ظهر و عصر نخوانده ام و آفتاب دارد غروب مى كند. مى روم نماز بخوانم. گفت: اگر لازم مى دانى بخوان. من همينجا منتظرت مى مانم. من رفتم و نماز را خواندم. در اين باره و آنچه به تغيير ايدئولوژى ما مربوط مى شود جاى ديگرى بايد سخن گفت. فقط اشاره مى كنم كه او بابت فاصله گرفتن از اعتقادات و عبادات مذهبى حق معلمى به گردن من دارد. اين جملهء او را ازياد نبرده ام كه گفت: حد اقل انتظار از يك انقلابى اين است كه به كارى كه مى كند برخورد آگاهانه داشته باشد.

يك نكته هم از عواطفش بگويم كه هروقت بچه اى كوچك را در خيابان همراه خانواده اش مى ديد توجهش جلب مى شد، با كودك با اشاره و خنده حرف مى زد و حتى كمى با او راه مى رفت. علت اين عشق به كودك را سالها بعد كه نام رفيق را دانستم فهميدم. وى همراه با مجاهدين شهيد محمد مفيدى و باقر عباسى در يك عمليات نظامى سازمان كه منجر به قتل سرتيپ طاهرى، رئيس كميتهء مشترك ساواك و  شهربانى، شد شركت كرده بود. دو نفر اول متأسفانه به فاصلهء كمى دستگير و سپس اعدام شدند ولى نام سپاسى را در روزنامه ها نوشتند. همسر وى كه در آن زمان باردار بوده با شنيدن اين خبر جنين را از دست مى دهد. در واقع، عشق رفيق به همسر و فرزند كه با چنين ضربه اى مواجه شده بود، خود را در شادى از ديدن كودكان نشان مى داده است. همسرش سالها در زمان شاه و نيز در رژيم كنونى به زندان افتاد ولى پيوند آنان براى هميشه استوار ماند، چنان كه تحول ايدئولوژيك سازمان نيز در اين پيوند تأثيرى نداشت. رفيق غير از سازمان پيكار كه مى تواند فرزند معنوى به شمار رود،  داراى يك دختر و يك پسر است.

بارى، از آن پس، او مسؤول ما، يعنى ارگان خارج از كشور سازمان مجاهدين، شد. حسين روحانى كه تا آن زمان مسؤوليت  انتخابى جمع را برعهده داشت همراه با رفقاى ديگر در بغداد، رفيق سپاسى را براى اطلاع از فعاليت هاى متفاوتى كه داشتيم يارى دادند. حضورجمعى حدود ۲۰ نفر درجاهاى مختلف در خارج كشور، كار آموزش سياسى اعضاء، انجام وظايف تداركاتى و امنيتى در ارتباط با داخل، چاپ كتابها و نشريات سازمان به فارسى و چند زبان خارجى، حفظ ارتباط و همكارى با سازمانهاى فلسطينى، جبهه خلق براى آزادى عمان (ظفار) و نيز ارتباط با برخى دولت هاى عربى، ارتباط با ديگر نيروهاى مبارز ايرانى از برخى روحانيون در نجف  گرفته تا كنفدراسيون دانشجويان ايرانى، كار افشاگرى و مبارزهء تبليغى با رژيم كه يك بخش آن همكارى مستمر ما با رفقاى جبههء ملى ايران در خاورميانه (گاه به نمايندگى از  طرف سازمان چريكهاى  فدائى خلق) در ادارهء برنامه هاى راديويى عليه رژيم ايران و در راه تقويت انقلاب و اعتراضات مردمى در داخل كشور بود (توضيح  اينكه از اوايل سال ۱۳۵۱ تا اواخر سال ۱۳۵۳ ابتدا يك راديو به نام “صداى انقلابيون”، بعد يك راديوى قوى تر به نام  “راديو ميهن پرستان” و سرانجام يك راديو صرفا آموزشى به نام “راديو سروش” داشتيم). بارى، تا چند ماه پس از ورود او كه در بغداد بوديم مجموعهء كارها و وظايف و نيز وضع تك تك افراد را مورد بررسى جمعى قرار داد و بر اساس آن تصميم گرفت. سازماندهى جديد كرد و به داخل كشور گزارش داد و رهنمود دريافت كرد تا سرانجام بخش خارج كشور كه عميقاً به اصلاح و تحول نياز داشت، با استراتژى و تحولات جارى ايدئولوژيك و آموزشى و تشكيلاتى سازمان هماهنگ شد.

در همه اين امور سعه صدر، برخورد نسبتا عميق و خونسردانه اى كه لازمه رهبرى يك جريان مبارز است در او بارز بود. بدون شك با توجه به رشد جنبش و مسائل فراوانى كه امروز براى همه ما وجود دارد، نميتوان ضعفها و محدوديتهاى فكرى و عملى آن روزها را فراموش كرد ولى در قالب برخوردها و تفكر آن روز، او پيشرو بودن خود را براى من حفظ كرده است. در طول چند سال تا نيمهء سال ۱۳۵۶ كه (به عنوان مسؤول داخل كشور، به جاى رفيق تقى  شهرام كه به خارج آمده بود) مخفيانه به ايران بازگشت و در جاهاى مختلف، در عراق، در تركيه، در بيروت، در فرانسه و بالاخره در ليبى و در عدن (كه به عنوان نماينده سازمان رياست هىأت نمايندگى ما را براى مذاكره با مقامات ليبى و يمن جنوبى عهده دار بود) كارآئى و لياقت خود را نشان داد. يك بار در سال ۱۳۵۵ در يك هىأت مشترك با سازمان چريك هاى فدائى خلق به دعوت دولت يمن جنوبى به عدن رفتيم. سپاسى رئيس هىأت ما بود، متشكل از او، مرتضى خاموشى كه مسؤول دفتر سازمان در عدن بود و من. چنان كه محمد حرمتى پور رئيس هىأت نمايندگى سازمان چريكهاى فدايى: متشكل از حرمتى پور، حسن ماسالى و حماد شيبانى. شش ساعت با سالم ربيع على رئيس جمهورى يمن جنوبى در جوى رفيقانه و خودمانى گفتگو كرديم و نظراتى كه هر طرف دربارهء اوضاع منطقه و اهداف و برنامه هاى امپرياليسم و همپيمانانش داشتيم و نيز خطر تهاجم امپرياليستى كه خلقهاى منطقه را تهديد ميكند بحث كرديم. در همان سال، به دعوت دولت ليبى، سفرى مشترك با رفقاى فدائى در دو هىأت نمايندگى به طرابلس داشتيم كه منجر به باز شدن دفترى براى هريك از دو سازمان در طرابلس و گشايش يك برنامهء راديويى فارسى شد كه رفقاى فدايى به تنهايى اداره مى كردند و نيز برخى كمك هاى مالى و تسليحاتى و تداركاتى. هىأت سازمان چريكها متشكل بود از محمد حرمتى پور، اشرف دهقانى و حماد شيبانى و هىأت مجاهدين (م. ل) متشكل از سپاسى، محمد يزدانيان و من. برخورد پخته و سؤال و جواب هاى سنجيدهء سپاسى و رابطهء احترام آميز و دوستانهء او با رفقاى فدايى، به رغم اختلاف نظرهايى كه داشتيم، از يادم نميرود. يك بار درعدن، گفتگو بين سپاسى  و حرمتى پور چنان گل انداخته بود كه بقيه ترجيح داديم آنها را تا قرار فردا صبح تنها بگذاريم. در سال ۱۳۵۶ پيش از آنكه به ايران برگردد ملاقاتى رسمى در بيروت بين هيئت سازمان متشكل از او، محسن فاضل و من با ابوجهاد فرد دوم سازمان آزادى بخش فلسطين داشتيم كه در نوشته اى ديگر در بزرگداشت ابوجهاد آورده ام (روى سايت انديشه و پيكار).

قدرت انتقاد و انتقاد از خود و اصلاح تصميم و كار گذشته، خوددارى از برخوردهاى آنى و حساب نشده و جسارت ارزيابى مجدد راه و رسم گذشته و زير سؤال بردن تاكتيك و استراتژى اى كه از نظرش ديگر نادرست مى نمود در او از هر رفيق ديگر بارزتر بود.

هرگز از نقاط ضعف افراد كه او به عنوان مسؤول از زير و بم آن اطلاع داشت براى كوبيدن  طرف مقابل از آن استفاده نكرد. هرگز شخصيت مبارزاتى رفيقى را نديدم كه ناديده بگيرد. كمتر نمونه اى از برخورد شخصى در او سراغ دارم. رفيقى را كه طبق سنت تشكيلاتى آن روز مورد انتقاد قرار داده بود اگر مى ديد كه فرد مزبور ممكن است در تحمل انتقاد دچار مشكل و اعصابش خسته و آزرده باشد، به رفقاى ديگر كه در جريان آن انتقاد بودند سفارش ميكرد كه مواظب او باشند و او را يارى دهند. در موارد ديگر بارها ديده بودم كه در پايان يك بحث و انتقاد يا اختلاف نظرى كه كار به تبادل سخنان درشت سياسى عليه يكديگر ميكشيد بلافاصله پس از پايان بحث، همان رفيق يكرنگ سابق بود و انجام وظايف مشترك خانه و پايگاه را چه بزرگ و چه كوچك عهده دار ميشد. بسيار با ادب و با حيا بود. اگر طرح انتقادى را بطور تلويحى و اشاره كافى ميدانست به همان اندازه بسنده ميكرد. از گزافه گوئى و تعارف خوددارى مى ورزيد.

سپاسى چه زمانى كه شهيد رضا رضائى مسؤوليت سازمان را عهده دار بود و چه در زمانى كه شهيد تقى شهرام مسؤول اول سازمان بود از طرح انتقاد نسبت به رهبرى پرهيز نميكرد. در سال ۱۳۵۶هم كه پس از خروج رفيق شهرام از كشور مسؤوليت سازمان را در داخل كشور عهده دار شد، جريان انتقادى پايه هاى سازمان عليه خط مشى تشكيلاتى حاكم و نيز عليه مشى جدا از توده چريكى را رهبرى كرد كه سر انجام به تشكيل شوراى مسؤولين در داخل و خارج و تغيير رهبرى سازمان منجر گرديد.

در اسفند ۱۳۵۷ كه كنگره اول سازمان پيكار تشكيل شد و او در رهبرى سازمان قرار گرفت و نيز در كنگره دوم، مرداد ۱۳۵۹، با آنكه از طرف برخى از رفقا مورد انتقاد قرار داشت و گاه به نحوى غير منصفانه مورد داورى قرار ميگرفت هرگز خونسردى و اعتماد خود به پيروزى آرمان انقلابى و سوسياليستى را از كف نداد. در شرايط بحرانى و تجزيه تشكيلات پبكار بعد از خرداد ۱۳۶۰ كه سازمان هم از بيرون به شدت در معرض ضربات قرار داشت و هم از درون در معرض بى اعتمادى و اقدامات خرابكارانه، بودند كسانى كه با دشنامها و اتهامات به ظاهر تئوريك او را زير ضربه گرفته بودند و به قول خودش “برخوردهاى غير رفيقانه” ميكردند. نمونه اى از اين برخوردهاى غير رفيقانه را يكى از رفقا برايم تعريف كرد: در نتيجهء بد گويى بعضى از كادرهاى سازمان در جلسات آموزشى به او، براى هواداران جوان سازمان چنان وانمود شده بود كه علت همه ضعفهاى سازمان “راستروى هاى رهبرى” و به خصوص سپاسى است. بطوريكه در يكى از شبهاى دشوار تابستان ۱۳۶۰، سپاسى كه معتقد بود وقت آن است كه هر چه بيشتر از نظر پايه سازمان اطلاع حاصل كند، بدون آنكه معرفى شود به يك خانه تيمى ميرود و پشت پرده با چند تن از هواداران كه مشغول پاك كردن و آموزش اسلحه بوده اند صحبت ميكند و ميپرسد اگر با رهبرى سازمان روبرو شويد چه ميگوييد. يكى از هواداران جواب ميدهد اگر دايى (نام مستعار سپاسى) را ببينم با همين اسلحه او را هدف قرار ميدهم (!). چنانكه در تامين پناهگاه امنيتى لازم و مدارك شناسايى براى او عمدا تعلل و تأخير شده بود، ولى او روحيهء آرام و ثبات انقلابى خود را از دست نداد و چنانكه همه ميدانيم زمانيكه در دى ماه ۱۳۶۰ در شرايطى به شدت به لحاظ امنيتى آسيب پذير، همراه با چند تن ديگر از مسؤولين سازمان منجمله حسين روحانى، به چنگال رژيم افتاد با مقاومت جانانه اش به همگى درسى آموزنده داد. او نشان داد كه با شخصيت انقلابى، دمكراتيك و انسانى كه به نظر من معناى شخصيت كمونيستى است- هر چند با اشتباهاتى در نظر و تئورى- ميتوان به آرمان عدالت اجتماعى و آزادى و دمكراسى وفادار ماند ولى بدون چنان شخصيتى حتى اگر نظراتى گاه درخشان داشته باشيم، نميتوان از آزمايش دشوار مبارزه طبقاتى سر بلند بيرون آمد. جالب اينكه دشمن طبقاتى پرولتاريا از كسانى كه در حرف و شعار بسيار چپ مى زنند اما در عمل كارآمد نيستند كمتر مى ترسد تا كسانى كه به رغم افت و خيزهاى تئوريك، از مواضع طبقاتى خود تا پاى جان دفاع مى كنند.

لازم است همينجا  با يك درك مذهبى و غير تاريخى رايج كه رهبران و عناصر برجستهء جنبش هاى انقلابى را چون “پيامبران و معصومين” تصوير مى كند مرزبندى  كنيم. چنين برخوردى از طرف كسانى كه  خود را به  انديشهء كمونيسم منسوب مى دانند دوچندان نادرست است. ارزش اين مبارزان برجسته در اين است كه مثل ديگران از جنس  آدميان بوده اند با همهء  نقاط قوت و ضعفش و از آن مهمتر، فرزند شرايط تاريخى خود هستند. تصوير كردن آنان همچون “ائمهء معصومين” كه ناف بريده و ختنه كرده به دنيا مى آمدند يا كسانى كه در باره شان گفته مى شد كه از زمان تولد، “بالاى سرش ز هوشمندى / مى تافت ستارهء بلندى!” و اينكه گويا آنان جز انديشه و عمل درست نداشته اند،  به معنى تنزل انقلابيون كمونيست به سطح موهومات و تحريف شخصيت آنان و نفى نقشى ست كه در مبارزهء طبقاتى و تاريخ ايفا كرده اند. همين درك مذهبى، غير ماركسيستى و غير تاريخى ست كه يكى را به عرش مى برد و چون بتواره اى مى پرستد و وقتى اشتباه و ضعفى در او ديد از همان اوج او را به عنوان خائن به اعماق دره پرتاب مى كند! رفقايى از جريان هاى گوناگون كه من بخت آشنايى و همرزمى با آنها را طى تجربهء طولانى زندگى داشته ام همه انسان هايى زمينى بوده اند با نقاط قوت و ضعف و دائماً در جدال با خويش براى چيرگى بر ضعف ها و پالودن خود براى استوارى هرچه بهتر در مبارزهء طبقاتى. و رفيق سپاسى  هم در همين راستا حركت مى كرد. او رزمنده اى بود كه سازنده بود و “كسى كه مى سازد گاهى هم كج مى سازد اما اين قدر هست كه مى سازد”. مثلا برخورد رفيق با  مفهوم بورژوازى متوسط در بحبوحه سال ۱۳۵۷ يا همينطور دفاع او از مواضع تاكتيكى پيكار ۱۱۰ به شدت با راديكاليزم توده هاى سازمانى و درك استراژيكى (و نه هرگز تاكتيكى) كه در سازمان حاكم بود تصادم پيدا كرد. اين وضع در جو سراپا سركوب و كشتار تابستان سال ۱۳۶۰ و اقدامات سازمان شكنانه درونى و عدم اعتمادى كه بر اركان سازمان چيره شده بود همراه با ترس از اينكه مبادا تجربهء سازمان  فدائيان اكثريت و گرايش بخشى از رزمندگان به حزب توده تكرار شود، تشكيلات را فلج كرد و بيش از پيش سازمان  را  آماج تهاجم وحشيانهء رژيم قرار داد. به طورى كه از رفيق  كاركشته اى مانند سپاسى هم كارى بر نمى آمد. بدديهى ست امروز پس از سى سال و در شرايطى ديگر، داورى كردن امرى ساده نيست اما درس هايى دارد كه اگر نياموزيم تاريخ فاجعه بار تكرار خواهد شد اما اين بار به صورت كمدى هزل آميز.

كوتاه مى توانم بگويم كه مواضع سازمان پيكار (كه در  اينجا از مقدمهء آرشيو سازمان پيكار نقل مى كنم) در واقع، تجسم مواضع جمعى و سازمانى سپاسى ست:

«بارى، به رغم خاموشى، پژواك فعاليت ها و اهداف سازمان پيكار در جامعۀ ايران از بين نرفته و صحت نسبى مواضع آن به عنوان يك سازمان مبارز چپ و كمونيستى به محك تاريخ خورده است: تلاش پيكار در تقويت هويت نظرى چپ و استقلال آن، نفى مشى چريكى، سياست را از سياست بازى و از چانه زنى با حريف بيرون آوردن، آنهم در شرايطى كه طرح و دفاع از اين مواضع با مخالفت بسيارى از نيروهاى چپ همراه بود، موضوعاتى فراموش نشدنى ست. همچنين نفى و طرد رژيم جمهورى اسلامى در كليت و ماهيت طبقاتى و ايدئولوژيكش، نفى و افشاى رفرميسم، تأكيد بر اتكاء به مبارزۀ كارگران و زحمتكشان كه اكثريت جامعه اند، مخالفت مستمر با برقرارى ولايت فقيه، افشاى ماهيت ارتجاعى قانون قصاص، دفاع از حقوق برابر زنان با مردان، حمايت از حقوق اقليت هاى قومى و مذهبى، دفاع از آزادى انديشه و بيان، افشاى خيمه شب بازى اشغال سفارت آمريكا و گروگان گيرى، مقاومت جسورانه دربرابر «انقلاب فرهنگى» و بستنِ دانشگاه و تصفىۀ استادان و دانشجويان مخالف كه منجر به تظاهرات خونين اول ارديبهشت ۱۳۶۰ شد، ايستادگى و مخالفت سرسختانه با جنگ افروزى رژيم هاى ايران و عراق و جنگ ارتجاعى شان، افشا و عدم حمايت از آلترناتيوهاى ليبرالى كه در بنى صدر و نهضت آزادى و امثال آنها تجسم داشت و هشدار به سازمان مجاهدين و ديگران از افتادن به دام توهمات ليبرالى، افشاى آنچه به نام اردوگاه سوسياليسم وجود داشت و نيز افشاى مواضع حزب توده  و بعدتر مواضع سازمان فدائيان اكثريت؛ همين طور نقد برخى از مواضعى كه در سطح جنبش چپ و انقلابى مطرح مى شد، حمايت بى دريغ از مبارزات ضد استعمارى و ضدامپرياليستى خلق هاى خاور ميانه (به ويژه فلسطينى) و در سراسر جهان، اهتمام به هنر مقاومت و هنر پرولترى، هنر تئاتر در محلات توده اى، افشاى مواضع و زندگى تن پرورانه و عوامفريبانۀ روحانيون و مراجع تقليد. همچنين جسارت انتقاد از خود و تغيير يا اصلاح نظرات اعلام شده و نيز برگزارى دوكنگرۀ سازمانى (در اسفند ۵۷ و شهريور ۵۹).»

براى رعايت اختصار به ذكر همين نكات از زندگى پر بار او بسنده ميكنم و فقط مى افزايم كه در ۱۳۲۳ در  خانواده اى بدنيا آمد كه به قول خودش پدر با  مغازه اى “محقر” امرار معاش مى كرد. از سال ۱۳۴۴ تا ۱۳۴۶ به خاطر عضويت در حزب ملل اسلامى، زندانى سياسى بود. بعد در رشته معمارى دانشكده هنرهاى زيبا به تحصيل پرداخت. سپس همراه با جمعى قابل توجه از جوانان مبارز (كه گروهى انقلابى به نام حزب الله تشكيل داده بودند) در سال ۵۱ به سازمان مجاهدين پيوست. او كه با شركت در انجام وظايف سازمانى توانايى خوبى از  خود نشان داده بود زمانى مسؤوليت شاخهء اصفهان و مشهد سازمان را بر عهده داشت. شركت فعال در مبارزهء ايدئولوژيك درونى، مسؤوليت ارگان خارج از كشور سازمان از ۵۳ تا ۵۶، رهبرى سازمان در داخل كشور و تغيير و تحولات استراتژيك و تشكيلاتى سازمان مجاهدين بخش م.ل و سپس مركزيت سازمان پيكار. دستگيرى او همراه با جمعى از مسؤولين اين  سازمان در بهمن سال ۱۳۶۰ رخ داد و بنا به اطلاعاتى كه به دست آمد در تاريخ ۲۹ بهمن ۱۳۶۰ زير شكنجه به شهادت رسيد. خبر شهادتش زير شكنجه و در حالى كه زندانيان ديگر فرياد خشم و خروش او را مى شنيده اند از دو زندانى كه تازه آزاد شده بودند مطلع شديم. بعدها آقاى امير انتظام نيز چنين شهادتى داده  بود. مزارش در بين گمنامان  خاوران است و در دل هاى ما. در آخرين ديدارم با او، كنار تعميرگاهى كه ماشين پيكانش را براى تعمير گذاشت، از جمله دربارهء وظايفى كه در خارج كشور به عهده ام خواهد بود صحبت كرد. قرار بعدى را همانجا گذاشتيم يعنى دو روز بعد كه ماشين را تحويل مى گرفت. سر قرار رفتم. نيامد. وقتى با نگرانى به خانه برگشتم خبر شدم كه يك روز قبل دستگير شده بوده است. رفته بود تا براى هميشه مانند هزاران رزمندهء كمونيست  ديگر در تاريخ خونبار مبارزهء طبقاتى كارگران و زحمتكشان جاودانه بماند.

همچنين در سايت انديشه و پيكار در دنباله اين يادنامه:

نامهء انتقادى او به مركزيت سازمان

نامه خطاب به همسرش

http://www.peykar.org/articles/645-sepasi.html

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: