دهه ٦٠، سرکوب و قتل عام خونین زندانیان

   کشتار از مشخصه های بارز نظام سیاسی و اقتصادی حاکم بر ایران است. در سراسر تاریخ نکبت بار این رژیم مذهبی، هیچ دوره ای را نمی توان یافت که بدون اعمال خشونت، بگیر و ببند، زندان و اعدام سپری شده باشد. از هر روزن و گذرگاهی که به عرصه های وجودی جمهوری اسلامی وارد شویم، چیزی جز مرگ پیش رویمان نخواهد بود. در واقع، خشونت حاکم بر این رژیم، ریشه در ماهیت دینی و اسلامی آن دارد. سبعیت و درنده خویی آنچنان با ماهیت وجودی این نظام در آمیخته است که خمینی و دارودسته اش قبل از این که بر مسند قدرت سوار شوند، به اعمال خشونت در جامعه روی آوردند. وحشیگری های اوباشان خمینی چندین ماه پیش از آنکه استبداد پادشاهی سرنگون شود آغاز شد. از همان زمانی که دارو دسته عربده کش خمینی، هیج شعاری غیر از شعارهای مذهبی و دیکته شده از طرف ارتجاع دینی را برنتافتند. اوباشان خمینی، در یک استراتژی کاملا برنامه ریزی شده از همان اوج گیری تظاهرات علیه رژیم سلطنتی،  به تجمعاتی که شعاری خارج از منویات خمینی سر می دادند، یورش بردند و زنجیر بر گرده آنان کشیدند. از این رو، اگر به تاریخ شکل گیری جمهوری اسلامی نیک بنگریم، کمتر روزی را می توان یافت که چنگال اهریمنی این رژیم، خون چکان نبوده باشد. خون قهرمانان این دیار، خون ملیت های تحت ستم، خون جانباختگان راه آزادی و سوسیالیسم، خون زنان و مردان پیکارگری که در دفاع از  منافع توده ها و آرمان های کارگران و زحمتکشان استوار ایستادند، جسم و جانشان زیر شکنجه متلاشی شد، اما هرگز تسلیم پیام آوران مرگ نشدند.

در تمام این سال ها، ره آورد جمهوری اسلامی برای مردم ایران، چیزی جز تباهی و ویرانگری نبود. به رغم این که تاریخ ننگین این رژیم مملو از سبعیت، وحشیگری و درنده خویی است، اما در این میان، سال ها و دوره هایی وجود دارند که از مرگ نیز فراترند. سال هایی که به جز دالان های مرگ و خون و جنون، چیز دیگری در آن یافت نمی شود. دالان های شکنجه، دالان های شرحه شرحه شدن پیکرها، دالان هایی با بدن های سوخته و پاهای متلاشی شده، دالان هایی انباشته از پیکرهای خونین اعدام شدگان. بی هیچ شبهه ای دهه ٦٠، یکی از همان دوره های مرگ آور جمهوری اسلامی است که از هر نقطه اش خون شتک می زند. دوره ای که از ٣٠ خرداد ٦٠ آغاز و پس از عبور از تونل های مرگبار سال های ٦٠ تا ٦٣، در تابستان ٦٧ به دریای خون نشست.

جمهوری اسلامی بنا به ماهیت ارتجاعی اش، از همان فردای قیام شکوه مند ٢٢بهمن، کمر به نابودی دست آوردهای انقلاب توده ها بست. با گذشت هر روز، یورش به اجتماعات، ملیت های تحت ستم، دکه های روزنامه فروشی، محدودیت زنان و سازمان های سیاسی شدت یافت. خمینی و دارو دسته اش، برای خانه نشین کردن  توده های بپا خاسته و جلوگیری از تعمیق انقلاب و ممانعت از رشد روزافزون سازمان های سیاسی و به طور اخص سازمان چریک های فدائی خلق ایران، از همان آغاز به قدرت رسیدن، سیاست سرکوب را برگزید. گرایش و پیوستن موج وار جوانان، دانشجویان و توده های آگاه به سازمان فدائیان و نفوذ روز افزون  آن در میان کارگران مبارز و کمونیست، رژیم را به شدت هراسان کرد.نظام سرمایه داری و ارتجاع دینی حاکم بر ایران، به درستی می دانست، تا سازمان های سیاسی در صحنه مبارزه علیه جمهوری اسلامی حضور دارند، مهار توده هایی که از دل قیام  بهمن بیرون آمده اند، خیال باطلی بیش نیست. لذا، سرکوب سازمان های سیاسی، در استراتژی مدون جمهوری اسلامی قرار گرفت. جمهوری اسلامی که سودای باز پس گیری همه دست آوردهای قیام شکوه مند ٢٢بهمن و به تبع آن شکست قطعی انقلاب را در سر داشت، پیش از آنکه ٣٠ خردادی در کار باشد، پیش از آنکه سازمان مجاهدین خلق حرکت مسلحانه خود را آغاز کند، در نهان خانه امنیتی رژیم، استراتژی قلع و قمع سازمان های انقلابی را مدون کرد(١). این استراتژی، در بهمن ماه ٥٩ توسط دستگاه های امنیتی و قضایی جمهوری اسلامی تصویب گردید. برای سهولت پیشبرد امر سرکوب، سازمان های انقلابی به گروه های متخاصم بالفعل و متخاصم بالقوه تقسیم شدند. سرکوب سازمان های متخاصم بالفعل، از جمله حزب دموکرات، کومله، پیکار، سازمان چریک های فدائی خلق (اقلیت) و چریک های فدائی (اشرف دهقانی) در مرحله اول و سرکوب سازمان های متخاصم بالقوه، از قبیل سازمان مجاهدین خلق، رزمندگان، راه کارگر و آرمان مستضعفین، در گام بعدی استراتژی آدم کشان جمهوری اسلامی قرار گرفت. در منتهی الیه این استراتژی سرکوب، اسامی سازمان های مدافع جمهوری اسلامی از قبیل حزب توده و سازمان فدائیان (اکثریت) ثبت شده بود. دو جریانی که به رغم همه خوش خدمتی و دفاع همه جانبه شان از رژیم، باز هم در لیست برنامه سرکوب جمهوری اسلامی قرار داشتند.

طبق اسناد منتشر شده در ١٣ خرداد ٦٠، جمهوری اسلامی با تمام قدرت برای سرکوب سازمان های انقلابی و به تبع آن اعمال خشونت عریان در جامعه آماده شده بود. ٣٠ خرداد و ورود سازمان مجاهدین خلق از فاز سیاسی مبارزه به فاز نظامی، عملا زمان زود هنگام سرکوب و کشتارگسترده نیروهای انقلابی را برای خمینی و دارو دسته اش فراهم ساخت. ٣٠ خرداد، فرصت طلائی را که جمهوری اسلامی به دنبالش بود، در اختیارش گذاشت.

ماشین کشتار جمهوری اسلامی، بدون کمترین تاخیری به کار افتادند. اعدام، وحشی گری و دیو درنده خویی رژیم، از هر سو تنوره کشان به حرکت در آمد. زندان و زندانیان سیاسی، نخستین خاکریزی بودند که در مسلخ آدم کشان جمهوری اسلامی قربانی شدند. روز ٣١ خرداد، ٢٣ زندانی سیاسی از جمله سعید سلطانپور و محسن فاضل به جوخه های مرگ سپرده شدند. زندانیانی که از هفته ها و ماه ها پیش، بدون هیچ جرمی دستگیر و در زندان های جمهوری اسلامی  بسر می بردند. موج کشتار و اعدام به سرعت، تمام جامعه را فرا گرفت. هواداران و فعالان سازمان های انقلابی، گروه گروه دستگیر و راهی زندان شدند. شکنجه دستگیرشدگان، به سیاست روز بازجویان و نیروهای اطلاعاتی رژیم تبدیل شد. فحش، کتک، تحقیر، انفرادی، گرسنگی و بی خوابی، تنها روال معمولی زندان بود. شلاق، سوزاندن بدن، کشیدن ناخن، تجاوز به زندانیان، اتصال برق به آلت تناسلی و ده ها شکنجه دیگر به وفور به کار گرفته شدند. خانه های امن شکنجه یکی پس از دیگری شکل گرفتند. شکنجه دستگیرشدگانی که احتمال اعدام شان وجود داشت از حد تصور خارج شد. آثار شکنجه، زخم، تاول های چرکین و ناخن های کشیده همه بر اجساد جان باختگان نفش بسته بود. اجساد بسیاری از اعدام شدگان مخفیانه دفن می شد. رژیم برای جلوگیری از بازتاب اعمال شکنجه های مخوف و وحشت از رسوایی، اجساد شکنجه شدگان را تحویل خانواده هایشان نمی داد(٢). بی دادگاه های رژیم برای صدور حکم اعدام، نیازی به هیج گونه مدرک مستندی نداشتند. تنها کشف یک اعلامیه، فلفل نمک، سرکه و  هر وسیله برنده دیگری برای صدور حکم اعدام کافی بود. دستگاه های تبلیغاتی رژیم از جمله دوربین های تلویزیون، مدام همین ابزارهای به اصطلاح جرم را به نمایش می گذاشتند تا درنده خویی و اعدام های روزانه جمهوری اسلامی را  توجیه کنند. در هفته ها و ماه های نخست پس از ٣٠ خرداد، دستگیر شدگان ظرف کمتر از دو ساعت محاکمه و بدون اینکه هویت شان مشخص شود به جوخه های مرگ سپرده شدند. دستگاه های آدم کشی رژیم، هر روز شتاب بیشتری می گرفتند. روزانه ده ها نفر تیرباران و اسامی اعدام شدگان نیز، علنا  در رسانه های رژیم درج و اعلام می گردید. طبق آمارهای اعلام شده، طی سه ماه اول بعد از ٣٠ خرداد، حدود ١٨٠٠٠ نفر دستگیر (٣)  و ظرف چهار ماه اول بعد از ٣٠ خرداد نیز، حدود ٢٠٠٠ نفر به جوخه های مرگ سپرده شدند (٤).

هدف از این همه بگیر و ببند، اعدام های گسترده و اعلام علنی اسامی اعدام شدگان، ایجاد رعب و وحشت در جامعه بود. وحشیگری و درنده خویی رژیم، آنچنان شتاب گرفت که حتا کودکان و نوجوانان نیز از اعدام در امان نماندند. اعدام دختران ١٤ ساله، موجی از تنفر در جامعه ایجاد کرد. در پی این انزجار عمومی، محمدی گیلانی حاکم شرع رژیم، روز دوم تیر ماه  ٦٠، در مقابل دوربین قرار گرفت و منکر اعدام دختران ١٤ ساله شد. اما روز بعد در مصاحبه دیگری، لاجوردی دادستان جلاد تهران در جلوی گیلانی و با وقاحت تمام اعدام نوجوانان را تایید و اعتراف کرد که «این دختران، سیزده ساله بودند»(٤).

در این سال ها، فقط زندانیان نبودند که چنگال های مخوف اختاپوس خشونت حاکم بر جمهوری اسلامی گلوی شان را می فشرد.  در بیرون از زندان نیز، وحشیگری، درنده خویی و سرکوب عریان، کل جامعه را فرا گرفته بود. نیروهای فعال اجتماعی، هواداران و کادرهای سازمان های انقلابی هر لحظه با خطر دستگیری و اعدام مواجه بودند.  توده ها به بی رحمانه ترین شکل ممکن سرکوب می شدند. خانواده های زندانیان سیاسی با انواع توهین و تحقیر مسئولان زندان و بازجویان فرزندانشان مواجه بودند. در واقع، زندان، شکنجه و اعدام روزافزون زندانیان، بازتاب عینی سرکوب و خشونت حاکم بر کل جامعه بود. قسمت اعظم نیروهای آگاه، جوان پرشور و فعال سازمان های انقلابی در زندان بودند. اعدام و سرکوب زندانیان از طرف رژیم، یک پیام مشخص برای جامعه داشت. هرگونه مخالفت و مبارزه علیه جمهوری اسلامی، یعنی زندان، شکنجه و مرگ. این پیام جمهوری اسلامی به هواداران سازمان های رزمنده و مردم ایران در بیرون از زندان بود.از این رو، زندان و سرکوب زندانیان، به بی رحمانه ترین شکل ممکن در کانون توجه نیروهای امنیتی، بازجویان، زندانبانان و دستگاه قضایی رژیم قرار گرفت.

مبارزه ای که در متن جامعه وجود داشت، تبلور عینی اش در زندان متجلی بود. مقاومت زندانیان، رژیم را آزار می داد. رخنه این مقاومت به بیرون از زندان، امید و ایستادگی را در توده ها زنده نگاه می داشت. بازتاب بیرونی پایداری زندانیان در زیر شکنجه و مرگ، پیام مرگبار جمهوری اسلامی را خنثا می کرد. در کنار پیام رژیم به توده ها، که چیزی جز شکنجه و مرگ نبود، زندانیان نیز پیام دیگری برای توده ها داشتند. مقاومت زندانیان در برابر شکنجه، درنده خویی و خشونت حاکم بر زندان، همانا، پیام پایداری و ایستادگی توده ها علیه رژیم بود. جمهوری اسلامی برای شکست قطعی انقلاب و بازپس گیری دست آوردهای قیام شکوهمند ٢٢ بهمن، از یک طرف تلاش می کرد با یورش و سرکوب سازمان های انقلابی، راه مبارزه و اعتراضات کارگران و زحمتکشان در جامعه سد کند و از طرف دیگر در صدد بود با کشتار و سرکوب عنان گسیخته زندانیان، هرگونه مقاومت زندان را نیز در هم بشکند.

رژیم دینی و آدم کش خمینی، به نسل­کشی­ای که راه انداخته بود بسنده نکرد. همزمان با اعدام­ها و حذف فیزیکی مبارزین، شوهای تلویزیونی شکنجه شدگان نیز به راه افتاد. رژیم بر این باور بود و تلاش می کرد با نمایش اعترافات زندانیان شکنجه شده، آرمان ها و اندیشه های انقلابی آنان را نیز در درون جامعه  به وهن تبلیغاتی خود آلوده سازد. برای دست یابی به این هدف، آزار و شکنجه زندانیان از مراحل بازجویی فراتر رفت و زندانیان محکوم را نیز در بر گرفت.

اجرای قوانین ضد انسانی، یکی پس از دیگری بر زندانیان تحمیل شد. هر مقاومتی در درون زندان به سلابه کشیده شد. استفاده دو نفره از هر نوع وسایل خوراکی گرفته تا استفاده مشترک از شامپو، صابون و سیگار به عنوان «زندگی کمونی» تنبیهات سختی را به دنبال داشت. در بسیاری از زندان ها، انجام هرگونه ورزش و تحرکی ممنوع و به شدت سرکوب می شد. زندان گوهردشت کرج، کانون تحمل انفرادی های طولانی مدت برای زندانیان محکوم شد. ماندن در سلول های انفرادی از ماه و سال نیز گذشت. زندان قزل حصار، در تیول حاج داود رحمانی قرار گرفت. ضرب و شتم روزانه، بی خوابی و سرپا نگه داشتن ٢٤ ساعته زندانیان، روال معمول زندان شد. قیامت و تابوت به راه افتاد. مدت نشستن در سکوت دیوانه کننده تابوت، آن هم با چشم بند، از شش ماه نیز فزونی یافت. مدت انفرادی های تنبیهی گوهر دشت به دو سال رسید. بی خوابی و سرپا نگه داشتن زندانیان در قزل حصار، از چهار شبانه روز هم فراتر رفت. زندان اوین تیول و جولان گاه لاجوردی جلاد بود. اوین به کابوس دستگیر شدگان تبدیل شد. اوین دیگر یک زندان معمولی نبود، بلکه قتل گاه زندانیان بود. اختاپوس مرگ و شکنجه، فقط در زندان های مرکز بیتوته  نکرد. زندانیان شهرهای کوچک و بزرگ نیز از کابوس شکنجه و مرگ در امان نماندند. ایران، یک سره شکنجه گاه  مرگ آوران جمهوری اسلامی شد. کارخانه های تواب سازی رژیم در تمام زندان ها به راه افتاد. فشار حاکم بر زندان، بسیاری از زندانیان کم ظرفیت و عافیت جو را به همکاری با زندان بانان وا داشت. زندانیان بریده و تواب، حاکم مطلق زندان شدند. تواب ها، در وحشی گری از زندانبانان و پاسداران پیشی گرفتند. جمهوری اسلامی، زندانیان بریده را برای سرکوب زندانیان مقاوم بسیج کرد. در زیر چرخ دنده های ماشین سرکوب، چه زندانیانی که جسم شان متلاشی و چه جان هایی که روان شان ویرانی شلاق و شکنجه گشت.

در سال های ٦٠ تا ٦٣، کابوس دستگیری، زندان، شکنجه ومرگ نه فقط دردرون زندان ها، که سراسر جامعه را در کام خود گرفت. تعداد شکنجه و اعدام شدگان، آنچنان گسترده و فاجعه­بار بود که جنایت هیچ دوره ای از حیات سی و چند ساله ی جمهوری اسلامی با آن قابل قیاس نیست. در این دوره، تمامی اعضا و کادرهای سازمان های مبارز و انقلابی که دستگیر شده بودند به وحشیانه ترین شکل ممکن شکنجه شدند. گروهی از آنان زیر شکنجه های مداوم و قرون وسطایی بازجویان جمهوری اسلامی جان باختند و اکثریت قریب به اتفاق شان نیز، به جوخه  های مرگ سپرده شدند.

به رغم این همه مرگ، به رغم این همه ویرانگری و تباهی حاکم بر زندان، و به رغم شکنجه های غیر قابل تصور سال های ٦٠ تا ٦٣، آنچه در نهایت پا برجا ماند، مقاومت ستودنی زندانیان بود. زندانیانی که با تحمل دو سال بودن در انفرادی های گوهر دشت، سرافراز ماندند. زندانیانی که با نشستن بیش از شش ماه در قیامت قزل حصار، پرچم مقاومت زندان را در اهتزاز نگه داشتند. زندانیانی که در زندان های اوین، شیراز، اهواز، بندر عباس، گیلان، مازندران و صدها زندان دیگر بر شکنجه گران پیروز شدند و مرگ را سرودی دیگر کردند. سرودی پر تپش تر از زندگی. مقاومتی که سرانجام سرکوبگران رژیم را به عقب نشینی واداشت. سیاست سرکوب عریان، در پس پرده رفت تا زمانی دیگر، بی رحمانه تر از پیش چهره نماید.

از نیمه ی دوم سال ٦٣، سیاست عریان مشت آهنین سرکوب، شکنجه و فشار برای زندانیان محکوم و حکم گرفته در زندان های مرکز به ظاهر رنگ می بازد. توابان کم کم قامت­شان خمیده می شود و از متن اقتدار سرکوب، به حاشیه زندان رانده می شوند. سالی که مردان نقاب بر چهره ی سیاست مشت آهنین،چماق هارا پنهان و با سبدهای هویج هدایت زندان را بدست  گرفتند.

سال ٦٤، شروع چرخش توازن قوا به نفع زندانیان مقاوم بود. سال التیام یافتن از زخم های فشار، سرکوب، شکنجه و اعدام های گسترده ی سال های سپری شده. سال دوباره شکفتن زندانیان. سال بازگشت اعتماد بنفس همگانی زندانیان سرکوب شده. سال آزادی تعدادی از زندانیان سیاسی.

سال٦٥، سال شروع پیشروی زندانیان برای رسیدن به جایگاه و خواستگاه انسانی زندانی سیاسی بود. سال فرو ریختن اقتدار زندان بانان. سال شکفتن دوباره اعتماد بنفس خانواده های زندانیان. سال همزبانی و همبستگی بیشتر خانواده ها و زندانیان سیاسی. سال مطالعه و تشکل زندانیان برای زندگی انسانی تر در درون زندان.

سال ٦٦، سال گسترش روزافزون اقتدار زندانیان درمقابل زندانبانان. سال امید وهمبستگی خانواده ها در مقابل درب زندان ها. سالی که دیگر، رییس زندان و زندانبانان قادر نبودند با ارعاب و نیرنگ، خانواده ها را بفریبند. سالی که خانواده­ها به فرزندان زندانی شان، بیش از پیش اعتماد می کردند و زندانیان نیز از این اعتماد آگاهانه، در خود و در درون زندان نیرو می گرفتند. سالی که زندانیان، بیش از هر چیز، در جهت کسب هویت سیاسی شان پیش می رفتند.

سال ٦٧، سالی که دوباره «زنگ بزرگ خون به صدا درآمد» و هزاران زندانی محکوم در زندان های جمهوری اسلامی پرپر شدند. سالی که اختاپوس مرگ، در کمتر از دو ماه زندان و ایران را به تباهی کشاند. سالی که مادران، برای همیشه سوگوار شدند، کودکان در حسرت دیدار پدر ماندند، پدران قامت خمیدند و همسران بر خاک خاوران، شَروه خوان این همه شقاوت و بی رحمی خمینی شدند.

تیر ماه ٦٧ جنگ به پایان رسید. پس از هشت سال جنگ ارتجاعی و ویرانگر ایران و عراق، جمهوری اسلامی در ٢٧ تیرماه ٦٧قطعنامه ی ٥٩٨  سازمان ملل، مبنی بر پایان جنگ را پذیرفت. دو روز بعد، درشامگاه ٢٩ تیر، خمینی بر صفحه­ی تلویزیون ظاهر و «جام زهر» را سر می کشد. روز٣ مرداد، عملیات «فروغ جاویدان» مجاهدین خلق با کمک نیروی هوایی عراق برای ورود به خاک ایران آغاز می­گردد. غروب ٥ مرداد، سران جمهوری اسلامی خبر شکست مجاهدین را در عملیات «مرصاد»  اعلام کردند. جمهوری اسلامی که از قبل برای اعمال سرکوب و کشتار بیشترلحظه شماری می کرد و می خواست خود را از «شرّ» زندانیان سیاسی خلاص کند، با برخورداری از تجربه نخستین اقدام کشتار گروهی زندانیان سیاسی در ٣١ خرداد ٦٠، این بار نیز کشتار جمعی زندانیان سیاسی را در صدر برنامه های خود قرار داد. انجام عملیات «فروغ جاویدان» مجاهدین خلق، این بار نیز بهانه ای شد تا مجموعه هیئت حاکمه ایران در یک اقدام جنون آمیز زندانیان سیاسی را قربانی کند. فرمان مستقیم خمینی جهت قتل عام زندانیان سیاسی اعم از مجاهد و کمونیست صادر شد.  موسوی اردبیلی، قاضی القضات، علی خامنه ای رئیس جمهور،هاشمی رفسنجانی رئیس مجلس، میر حسین موسوی نخست وزیر و محمد موسوی خوئینی ها، دادستان کل کشور، از جمله مسئولان درجه اول نظام در مقطع فاجعه قتل عام زندانیان سیاسی بودند. نمایندگان وزارت اطلاعات، دادستانی و دادگاه های شهرهای سراسر کشور با همدستی بازجویان، مسئولان ودیگر گردانندگان زندان های جمهوری اسلامی، هیئت گزینش و عاملان اجرایی قتل عام هزاران زندانی سیاسی در تابستان ٦٧ شدند.

با شروع قتل عام، ورود روزنامه به درون زندان ها تعطیل، شنیدن صدای رادیو از نگهبانی زندان قطع و تلویزیون ها از بندها خارج می گردند. همزمان با اقدامات فوق به مدت دو ماه ملاقات زندانیان نیز با خانواده های شان در زندان های سراسر کشور قطع می گردد. زندان و زندانیان در بی خبری مطلق و قرنطینه ی کامل قرار داده می شوند، تا جنایت هولناک کشتار هزاران زندانی سیاسی در چهار دیواری بسته ی زندان های جمهوری اسلامی به دور از هرگونه درز خبر به بیرون، صورت گیرد. دادگاه های دو دقیقه ای در محوطه­ی زندان های سراسر کشور شروع به کار می شوند. گروه گروه از زندانیان که همگی دوران محکومیت خود را می گذرانند، از بندها خارج و دقایقی بعد حلق آویز بر بالای دار جان می بازند.

قتل عام هزاران زندانی سیاسی در میان سکوتی که ایران را فرا گرفته بود به وقوع پیوست و در این میان، کشورهای اروپایی ذوق زده از پذیرش قطعنامه ٥٩٨ سازمان ملل توسط جمهوری اسلامی ایران، فقط در فکر بستن قراردادهای کلان تجاری و نفتی با دو کشور ویران شده ایران و عراق بودند. میلیاردها دلاری که تا آن روز با صدور سلاح های جنگی به ایران و عراق بدست آورده بودند، این بار به اشکال دیگری کیسه های خود را گشوده بودند. برای قدرت های و نهادهای بین المللی در آن مقطع تاریخی نه واژه ای به نام حقوق بشر مطرح بود و نه جان هزاران زندانی سیاسی که در مسلخ جمهوری اسلامی قربانی شدند. لذا با سکوت خود، در مقابل جنایت هولناک کشتار جمعی هزاران زندانی سیاسی ایران، دست خمینی و دیگر رهبران جمهوری اسلامی ایران را برای عمل به چنین جنایتی باز گذاشتند. جنایتی که زخم خونبار آن هرگز با گذشت زمان التیام نمی یابد.

به رغم اینکه جنایات و کشتارهای صورت گرفته در سال­های نیمه اول دهه ۶٠ به لحاظ کمی به مراتب از کشتار زندانیان سیاسی در تابستان ٦٧ گسترده­تر بوده است. با وجود این، کشتار تابستان ٦٧ در ذهن و جان جامعه نقش پررنگ تری به خود گرفته است.

 جمهوری اسلامی ایران در سال­های نیمه اول دهه ۶٠  به بهانه ی»براندازی نظام» با تکیه بر قوانین قرون وسطایی خود تحت عناوین «محارب»، «منافق»، «ملحد» و «باغی» در سطح وسیع تری از مرداد و شهریور ٦٧ به کشتار و اعدام نیروهای انقلابی دست زد. در این سال­ها، نیروهای سیاسی و انقلابی با استفاده از حق مشروع خود برای مبارزه با رژیمی ارتجاعی و آدم کش، در مقابل آن صف آرایی کرده بودند. در واقع، مبارزه ای رو در رو و آشکار بین نیروهای انقلابی و جمهوری اسلامی در درون جامعه جریان داشت. رژیم نیز، تبلیغات خود را روی همین مبارزه ی مستقیم و رو در روی نیروهای انقلابی برای توجیه اعدام های گسترده ی افراد دستگیر شده متمرکز کرده بود. سران جمهوری اسلامی با تبلیغات شبانه روزی و متمرکز شدن روی همین امر، تا حدودی توانسته بود بخشی از اذهان عمومی را به انحراف بکشاند.

آنچه کشتار هزاران زندانی سیاسی ایران در تابستان ٦٧ را از هر جنایتی برجسته­تر می­کند و حس همدردی بیشتری را در وجود انسان­های آگاه، محافل و مجامع بین المللی بر می انگیزد، مظلومیت این زندانیان جان باخته است. زندانیانی که دوران محکومیت خود را می گذراندند. سران جمهوری اسلامی ایران نیز بر این نکته آگاهی دارند و از این منظر بر عمق ماهیت اقدام جنایتکارانه­ خود واقف هستند. رهبران جمهوری اسلامی ایران که به کشتار و اعدام های سال های نخست دهه ٦٠  افتخار می کردند و اسامی ده ها زندانی اعدام شده را به صورت روزانه اعلام می کردند، در مورد کشتار ٦٧ خفقان گرفته اند. مسئولان وقت جمهوری اسلامی با آگاهی از ماهیت اقدام ضد انسانی شان که به عنوان جنایت علیه بشریت ثبت شده است، همچنان به دروغ و فریبکاری متوسل می شوند. آنان، یا موضوع کشتار هزاران زندانی سیاسی در تابستان ٦٧ را کتمان می کنند و یا در صورت پذیرش آن، نقش خود را در وقوع این جنایت هولناک انکار و مسئولیت کشتار را بر دوش دیگران می اندازند.

تا جایی که پس از گذشت ٢٣ سال، هنوز پرداختن و وارد شدن به کشتار زندانیان سیاسی تابستان٦٧، در داخل ایران برای سران رژیم جمهوری اسلامی جزء خطوط قرمز محسوب می­شود.

توده های مردم ایران طی بیش از سه دهه، افت و خیزها و حوادث دردناک زیادی را پشت سر گذاشته اند. محروم شدن از آزادی و ابتدایی­ترین حقوق انسانی همراه با فشار، سرکوب، کشتار و جنایتی که در این سال ها بر مردم ایران رفته است، نام جمهوری اسلامی ایران را در ردیف یکی از تبه کارترین رژیم های تاریخ معاصر ثبت کرده است. توده های مردم ایران به عینه دیده اند که، جمهوری اسلامی در هر دوره ای که توده ها به مبارزه علنی با این رژیم بر خاسته اند، با شکنجه، تجاوز، اعدام و کشتار به استقبال توده ها رفته است. جوانان و توده های مردم ایران شاهد وحشیگری های جمهوری اسلامی بعد از انتخابات نمایشی خرداد ٨٨، بوده اند. اتفاقات این سال، نزدیک ترین جنایات برجای مانده از وحشیگری های جمهوری اسلامی است. آنچه در  سال ٨٨ بر مردم ایران رفت، تنها نمادی از درنده خویی، کشتار، تجاوز و سرکوب سال های دهه ٦٠ و به طور اخص کشتار جمعی هزاران زندانیان سیاسی در تابستان ٦٧ را به نمایش گذاشت. از مجموعه مسئولان نظام جمهوری اسلامی که در مقطع کشتار ٦٧ در راس هرم قدرت بودند، موسوی اردبیلی، رئیس قوه قضائیه، ، هاشمی رفسنجانی رئیس مجلس، میر حسین موسوی نخست وزیر و محمد موسوی خوئینی ها، دادستان کل کشور، از جمله «اصلاح طلبان» نظام و منتقد علی خامنه ای رئیس جمهور وقت رژیم و حاکم مطلق کنونی جمهوری اسلامی هستند. همه این افراد بر انبوه کشته های زندانیان سیاسی و ویرانی توده های مردم ایران نشسته اند. این جنایت کاران، این گرگان درنده خوی سال های دهه شصت نه تنها، مسئولیت کمترین سهمی از قتل عام  عمومی زندانیان سیاسی در مرداد و شهریور ٦٧ را  به عهده نمی گیرند، بلکه با وقاحت تمام این جنایت بزرگ را کتمان نیز می کنند. توده های مردم ایران باید از این تجارب دردناک درس بگیرند و مسلما گرفته اند. همه جناح های جمهوری اسلامی در استقرار، استمرار و جنایات بی شمار این رژیم شریک هستند. این نظام را می بایست با همه کثافات و گندیدگی اش، به زباله دان تاریخ سپرد. توده های مردم ایران به این واقعیت روشن رسیده اند که پایان دادن به درنده خویی، آدم کشی و جنایات بی حد حصر جمهوری اسلامی، تنها با سرنگونی انقلابی این رژیم متحقق خواهد شد. مسلما سرنگونی جمهوری اسلامی دیر نیست. توده های مردم ایران برای روشن شدن کشتار ده ها هزار از فرزندان برومند شان که در حاکمیت جمهوری اسلامی به قتل رسیده اند در انتظار محاکمه و مجازات همه جنایتکاران جمهوری اسلامی به خصوص عاملان کشتار زندانیان سیاسی تابستان ٦٧ لحظه شماری می کنند.

پیوست:

١-     کار شمار ١١٢ ،  ١٣ خرداد ٦٠

٢ و ٣-   کار شماره    ١٣١ ، ٢٢ مهر ٦٠

٤ –        کار شماره ١٣٥ ، ٣٠ آبان ٦٠

٥-        کار شما ره ١١۶ ،١٠تیر ٦٠

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: